تبليغاتX
پرنده....

پرنده....

 

 گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر 
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ 
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست 
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش 
اى بسا زورآفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر 
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک 
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند 
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست 
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر 
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر 
اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند 
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند 
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند 
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

تو تکرار نخواهی شد ...
انتظار بیهودست، انتظار سنگی ست،

برای توازن حیات و سرنوشت ما چنین بوده است...
ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهد زد،
تا عادت کنیم به فاصله ها...
و بدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد،
و ما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید...
افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد،
و ما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب،
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم،
و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود برای دوباره بودن...
اما تو تکرار نخواهی شد...
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی،
از عبورهای رنگی،
برای معنا شدن در خویش ناب،
                                    و بی همتا ماندی،
                                    و خواهی ماند!

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

گریدو سوزد و افروزد و نابود شود             

                                           هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

بی سبب دست به آغوش نگارش ببرند             

                                         هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

 

تا حالا شده دوربارت پر از ادم هایی باشه که دوستت دارن با این حال احساس تنهایی بی کسی کنی تا حالا شده با وجود کس داشتن احساس بی کسی کنی تا حالا شده انقدر تنهایی و احساس کنی که بخوای به همه عالم فریاد بزنی بگی که تنهام خیلی تنها همه هستن اما انگار هیچ کس نیست انگار اونی که باید باشه نیست میگردی و میگردی اما خودتم نمیدونی دنبال چی هستی  انگار تنهایی بیخ خرتو گرفته او داره خفت میکنه

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای دوست داشتن ندارم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

 

می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی

 قول مـی دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول می دم روزی هزاربارواسه ی اشکات نمیرم

 

قول می دم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قـول می دم در انتـظارت چشمـامو به در نـدوزم

 

می دونی کـه خیـلی خسـتم می دونی دلـم گرفتـه

می دونی دوریت عذابه می دونی گـریم گرفتـه

 کاش میدونستن دوریت چقدر سخته.............

                            سجادم تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

 دنیا کری می خواند : بگرد تا بگردیم !

 در گوشش آرام زمزمه می کنم : نای گشتن نیست ... بگرد تا می توانی

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط دل سوخته|

 

افسار دلم دست خدا بود چنين شد

اي واي اگر دست خودم بود چه مي شد ؟

مقصود دلم مهر و وفا بود چنين گشت

گر مقصود دلم جور و جفا بود چه مي شد ؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

دل نوشته ؟
باشه ... آره ! دل منم گرفته ، خیلی هم گرفته ... بیشتر از اونی که خدا فکرشو کنه !
اشک در چشمان من دریای خون دارد به دل ... خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز دل
یاعلی ...
 این اخرین شعری بود که توسط سعید نیکبخت نوشته شد

روحش شاد و یادش گرامی باد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط دل سوخته|

 

خدایا دوستان عزیزی دارم که شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش جان معدن خیرند و دارنده پاکترین وزیباترین خصوصیات

 پس ای خدای من اکرامشان کن و بر صفات نیکشان بیفزای و سلامتشان دار و در رحمت بیکرانت قرارشان ده و این ایام را بر آنان مبارک و شیرین گردان 

التماس دعا

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط دل سوخته|


آخرين مطالب
» گرگ نما
» خواهی ماند
»
» گشتم نبود نگرد که نیست
» سومین سالگرد
»
»
»
»
» ماه خدا

Design By : Pichak